سکه
در این نطع،این نطع خونین
که هول و ولا لحظه لحظه
دو چندان کند هیبت مرگ ما را
چه کار آید از دست بسته
و از چشم مبهوت بر عقربکهای بی رحم
که پیمانهء مهلت ما بکوبند بر سنگ خارا
کجایند اینک بشارت فروشان
که تردید مارا ببینند و قطعیت ماجرا را
چه میشد که هر آرزو سکّه ای بود در قلّک ذهن
و گنجینه ای داشت این کودک ذهن
در این قحط سال مدارا.
خرداد 88
*با الهام از رمان "ابله" داستایوسکی
ترانه زمین و آسمان/استاد شفیعی کدکنی
آنچه بیرق بود،باد بی مروّت برد
در میان آذرخش و تندر و طوفان
که همه سیماچه ها را شست
از تبار استقامت،قامت مردی
مانده بر جا در دل میدان
زیر این باران رگباران.
آی ای تنها ترین تنها!
که همه یاران ترا بدرود کردند و به راه خویشتن رفتند
عقده هاشان را عقیده نام دادند و ز "ما" ها سوی "من "رفتند.
من به آواز تو می اندیشم از راهت نمی پرسم
که به ترکستان رود یا کعبه یا جای دگر ای مرد!
و سلامت می کنم همراه میثاق کبوترها
از میان حلقهء این چاه ویل درد.
ای دل قرن!ای دلیر !ای گرد!
آخرین قدّیس بر جا مانده زان آئین
که همه پیغمبرانش توبه کردند و
خدایش روزگاری پیش از اینها مرد!
روزگاری بود و می گفتم
کاین زمین بی آسمان آیا چه خواهد بود؟
وین زمان در زیر این هفت آسمان پرسم
که زمین و آسمان،بی آرمان ،آیا چه خواهد بود؟
استاد شفیعی کدکنی
طرح
به جز آذرخش بی صبر
کسی از درون آشفتهء او خبر نیارد
به چه فکر می کند ابر؟
فروردین 88
1984
کتاب 1984نوشتهء جرج ارول را سالها پیش خوانده بودم ،زمانی که جو جامعه غیر سیاسی بود و این همه مطلب و تحلیل سیاسی بطور ساری و جاری در جراید و مطبوعات نوشته نمی شد و دانش سیاسی من بسیار محدود بود ؛لذا نتوانستم ارتباط زیادی با آن کتاب پیدا کنم.اخیرا فرصتی شد که دوباره این اثر بسیار عمیق را مطالعه کنم و متوجه ابعادی شوم که در نوبت اول خواندن این کتاب مورد توجه قرار نداده بودم.پیش از همه با خواندن این کتاب یاد مقاله افتادم که به مناسبت پیروزی طالبان در افغانستان در هفته نامهء راه نو به سردبیری اکبر گنجی نوشته شده بود و تحلیل بسیار جالبی ارائه داده بود.
یکی از آرزوهای دوردست حکومتهائی که بر پایه ایدئولوژی بنا شده است،برپائی مدینهء فاضله و آرمان شهریست که بزعم آنان سعادت بشری را تامین کند و دنیائی از نو با شعارهای قشنگ و فریبنده بیافریند که هیچ نقصان و انحرافی در اجزایش راه نیابد.صرف نظر از تفاوتهائی که در ایدئولوژی های مختلف وجود دارد،این آرزوی محال ،برآیند مشترک و موتور محرکهء منازعات و درگیری هائیست که مابین طبقهء حاکم و طبقهء محکوم رخ می دهد و در پشت سر جز ویرانی و تراژدی انسانی برجا نمی گذارد.برای ریشه یابی این توهم محال و دلیل اصرار بر اجرای آن به هرقیمت از نظر روان شناسی تحلیل های متفاوتی ارائه شده است ولی آنچه که از همه برجسته تر است هذیان بزرگ منشی و euphoria ناشی از کامیابی است که اعتماد به نفس کاذبی به شخص می دهد که خود را تواناتر از آنچه هست بپندارد و هر ناممکنی را ممکن بداند.
کتاب 1984،روایت دقیق و جزء به جزء از ماهیت و هویت این تراژدی های انسانیست که تاریخ از بدو پیدایش بشر تا به حال به کرّات شاهد آن بوده است.
جرج اول با آگراندیسمان زندگی روزانهء یکی از کارمندان جزء این سیستمهای توتالیتر ،و بازگوئی تاثرات و احساسات او ،ما را به عمق این جوّ سرشار از دروغ، نفرت و قطب بندی می برد.
قهرمان داستان که در دنیای قالبی همچون هزاران همسان خود زندگی می کند و لحظه لحظه اش در زیر تسلط ناظر کبیر و حزب حاکم سپری می شود به مرور زمان و با مشاهدهء تفاوت حقیقتها و آنچه به عنوان واقعیت به خورد او می دهند دچار تعارض و تردید می شود و سعی می کند رفتاری خلاف رفتار دیکته شده در پی گیرد ولی توسط مامورین دولتی دستگیر شده و به عنوان چهره ای نامطلوب و خائن طرد و مجازات می شود.
ادامه مطلب
فرجام
یاد آن زمانی که یادت ،تسکین آلام من بود
صبح شکر خندهءتو، روشنگر شام من بود
یاد آن زمانی که چون غم، می کرد آهنگ جانم
آغوش گرم خیالت، پایاب آرام من بود
زلف تو تا می فشانید، چتر امان بر سر من
گفتی همای سعادت، گرد در و بام من بود
هرجا که می رفت صحبت، درباب درج محبت
روشنترین گوهرانش، نام تو و نام من بود
دردا که گرد کدورت، آئینهء مهر اندود
شد شوکران ندامت، شهدی که در کام من بود
برق مهیب جدائی، در خرمن الفت افتاد
در قحط سال محبت، رفت آنکه هم گام من بود
آئینهء دق من شد، چون بختکی خاطرم خست
آن لحظه هائی که یادش، مرهم بر آلام من بود
بسپار اوراق غم را، راثی به کوران نسیان
تغییر کی می توان داد، چیزی که فرجام من بود
خرداد76
دو نامه
"...ای جوان کم تجربت،باز نصیحتی از پدر بشنو ؛از برای قبولاندن مذهب تازه ات خون مسلمانان را مریز.فرستادن پوست سر شیبک خان سلاطین شجاعت آئین عثمانی را دچار خوف و تلاشی نمی کند.بعضی اشخاص بلعنت اختصاص را به این مملکت(منظور سرحدات عثمانی)فرستادن و جهال نیک و بد نفهم این ممالک را بوسیله ایشان با لاغفال به ایران کوچانیدن و در رهگذارشان آبادی ها را تاراج کردن و اهالی مسکونه را مقتول گرداندن کار دزدانست نه پادشاهان.
مملکت ایران پلیست که میان دو اقلیم وسیع اسلام نشین قرار دارد و این پل محتاج به یک محافظ با اقتدار است که هنگام لزوم در سر پل،جلو دشمن اسلام را بگیرد و به امداد غازیان نگذارد که حمله آوران از پل به اقلیم دیگر بگذرند و به خرابی بپردازند.از روش کارهای فوق الطبیعه چنین استنباط می شود که حضرت مالک الملک شما را جهت محافظت از ان پل انتخاب کرده است.
پس لازم و واجب است که تشکرات مقتضیه خداوندی را بجای آورده قدر این نعمت عظمی را بدانید و این پل را بواسطه مباینت مذهب قطع نکرده مسلمان طرفین را منع از مراوده و ملاقات یکدیگر ننمائید.چنانکه پیش از این اظهار کرده بودیم رعیت عدالت می خواهد و سلطان اطاعت رعیت.مذهب امریست معنوی،سلطنت امریست مادی.برسلطانست که عدالت پیشه کرده و مداخله به امور معنویه ننماید.
دیگر اینکه از استیلای ممالک روم قطع امید کنید و بهتر آنست جد وجهد به اضمحلال وجود ملوک الطوایف ایران و توران و هندوستان نموده و سلطنتی بسیار یاقوت در آن سامانها تاسیس کنید.و من بعد طوری رفتارننمائیدکه غازیان عثمانیان که مشغول جهاد فی سبیل الله و مساعی به اعتلای کلمه الله هستند ناچار به کشیدن شمشیر انتقام از نیام گشته رو به ایران آورند و بیش از پیش ویران سازند."
فرازی از نامه دوم سلطان بازید پادشاه وقت حکومت عثمانی به شاه اسماعیل صفوی موسس سلسله صفوی
ادامه مطلب
سیه خواب
فقط به اندازهء دو گامی
میان آن گوی سحر آمیز و دست من مانده بود باقی
که آرزوهای رنگ رنگم شود محقق...
درنگ کرد اسب و شیهه سر داد
و روی پاهای خلفی استاد
دوار وحشت چو گردبادی مرا ز خود برد
چه دره ای بود
دهان گشوده به انهدام من و هزار آرزوی دیرین!
خیال کردم که خواب بود این
ولی دریغا که هر شب و روز من گذشته ست
درین سیه خواب وحشت آگین
چه آرزوها
که در خلاف آمد زمانه
جراحتی شد که از درون خورد طاقت من
چو موریانه
88/5/28
نقدی بر این شعر توسط دوست عزیز و بزرگوارم مسعود ناظم الرعایا
88/5/28
ادامه مطلب
شهريار در دو راهة سنت و مدرنيته
|
ادامه مطلب
عدالت مظلوم
زان دم که تیغ توطئه فرق ترا شکافت
زخم زمین به هیچ دوائی شفا نیافت
شب از نیام فتنه چه شمشیر برکشید
کز هول و هیبتش جگر آسمان شکافت
دستی که بسته بود کمر بر زوال تو
معنای رستگاری جاوید درنیافت
آنشب نسیم کوفه چه کابوس دیده بود
کآسیمه سر به کوه و در و دشت می شتافت
بعد از تو ای عدالت مظلوم،دست کین
بر پای پیروان تو زنجیر ظلم بافت
صد در زد آه خستهء مسکین به هر طرف
اما به هیچ گوشه نشان کرم نیافت
کی می شود نهفته پس ابر تیرگی
خورشید نام تو که در آفاق یاد تافت
21 رمضان 1377
مرثیه
مرحوم جواد کناره چی متخلص به آذر از اساتید طراز اول و بنام شعر تبریز بود که متاسفانه بنده توفیق بهره گیری از دریای فیض ایشان را نیافته بودم ولی از طریق استاد عابد که افتخار تلمذ در محضر ایشان را داشتم با گوشه ای از کمال و دانش آن شاعر بزرگوار آشنا شده ام.ایشان در طرز هندی از اساتید مبرز بود ،علاوه بر این تصنیفهای جاودانه ای آفریده است که از جمله آنها تصنیف "ز سکوت سرد زمان"است که توسط استاد شجریان اجرا شده و تصنیف "ای پدر "که توسط استاد شهرام ناظری در سوگ آیت الله طالقانی مورد اجرا قرار گرفته.
ایشان بدلایلی جلای وطن کردند و در زمستان سال 1379 در آلمان رخ در نقاب خاک کشیدند که به همین مناسبت ویژه نامه ای در باره ایشان تهیه کردم که در نشریه شمس تبریز در خرداد1380 به چاپ رسید.از مراتب فیض او همین بس که استاد عابد در قصیده ای به ماده تاریخ فوت ایشان سروده است که:
به هجری قمری گفت: جمله اهل ادب
"به ناله اند به سوگ کناره چی آذر"
غزلی از ایشان را بسیار دوست دارم که زینت تارنمای خود می کنم:
مرثیه
همین نه من،که به هر گوشه سوگوارانند
چو لاله هم نفس داغ خیل یارانند
به هم نوائیت ای مرغ حق در این شب تار
چکیده خون دل از نای ،حق گذارانند
به پای یاد تو ای سرو هرچه دامن و چشم
ز جوش اشک روان رشک جویبارانند
دریغ نامه ء سوگ ترا چو خامهء من
ز چاک ریش دل خسته اشکبارانند
به خون تپیده سپردی ره وفا و هنوز
ببین درین ره خونین چه رهسپارانند
ز پایداری منصور قصه کوته کن
که پایدار درین پهنه سر بدارانند
نشسته بر سر راه غروب تلخ عدم
در انتظار شبانگاه تیر بارانند
به بیکرانهء آفاق تیره دوخته چشم
به صبح روشن فردا امیدوارانند
چو گردباد ز حیرت به خویش می پیچم
که یکه تاز درین عرصه نی سوارانند
به حکم سابقه انبوه ابرهای سیاه
در ین کویر ،امیدآفرین بارانند
کجائی ای به تو آرام جان خسته دلان
به بوی زلف تو آشفته روزگارانند
بیابیا که به شاد آمد تو چشم به راه
نشسته در پس زانوی غم هزارانند.








